همین حسی که دارم،حتی وقتی از تو دورم،تلخ و بیمارم،چقدر خوبه،چقدر خوبه
همین بس که می دونم،خوب خوبی،خواب خوابی،من که بیدارم،چقدر خوبه،چقدر خوبه
همین بغضی که دارم،همین ساز شکسته،دلیل از تو مردن،از تو رفتن تا تو برگشتن،چقدر خوبه،چقدر خوبه
همین اشکی که غلتید،همین دستی که لرزید،همین دردی که پیچید،از غم تو،در صدای من،چقدر خوبه،چقدر خوبه
چقدر خوبه که هستی،اگه حتی بد بد،اگه حتی غریبه،مثل سایه پا به پای من،چقدر خوبه،چقدر خوبه
چه بی نوره ستاره،همین که تو بخندی،چه بی رنگه اقاقی،پیش لب هات وقت شکفتن،چقدر خوبه،چقدر خوبه
همین حرفی که کم شد،از لب من تا ترانه از تو پر باشه،چقدر خوبه، چقدر خوبه
همین وزنی که گم شد،تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه،چقدر خوبه،چقدر خوبه.
سلام.امشب باز دلم یادت کرده.باز هواتو کرده.انگار بازم سیلی می خواد تا بفهمه بی دلیل و بی اجازه به عشق قدیمیش همون عشق اولش فکر نکنه.چرا یادت تنهام نمی ذاره.چی از جونم می خواد.به خدا دیگه خسته شدم.دیگه کلافه شدم.بسه دیگه.چقدر فکرتو بکنم.چرا بعد از این همه مدت هنوز تو فکرمی.مگه چیکار کردی.مگه چی داشتی.نکنه فرشته بودی و نمی دونستم.نه نبودی.اگه تو یه فرشته بودی اون کارا رو با من می کردی؟نه نمی کردی.اگه واقعا عاشق بودی اون قدر از غصه خوردنم لذت می بردی؟نمی بردی.چرا چشمات یادم نمیره؟چرا اون جوری نگام می کردی؟نمی دونستی یه روزی میرسه که دلم پرپر بزنه برای یه لحظه نگاه توی چشمات؟می دونی چقدر داقونم؟توی دلم کلی نفرینت کردم کلی بهت بد و بیراه گفتم.ولی نمی دونم چرا هر شب که می خوام بخوابم دلم پیش توئه.نمی دونم چرا موقع نماز اولین کسی رو که می خوام دعا کنم تویی که یادم می افتی.مگه تو تموم نشدی؟مگه تنها نشدم؟پس چرا یادت تنهام نمی ذاره.دیگه به دلتنگ بودن عادت کردم.حتی به همین تنهایی غمگین.نه من آدم غمگینی نیستم.فقط دارم باهاش می جنگم.غمگینی رو می گم.مگه چاره ای هم هست.این روزا برام روزای سختیه.خیلی سخت.اونقدر که تا حالا تجربش نکردم.می دونم که تو شادی.تو راحتی و خوش می گذرونی.اگه حتی به اندازه یه غریبه که یه روزی می شناختیش برات ارزش داشتم روز تولدم یه تبریک خشک و خالی بهم می گفتی.ولی من روز تولدتو بهت چه جوری تبریک گفتم.خودت می دونی که با تمام وجودم.با این که ازت به اندازه ی تموم غصه های توی دلم ناراحت بودم.فکر نکن محتاجتم و می خوامت.نه.چون من کسی که می گفت عاشقمه و بعد مثل یه غریبه باهام رفتار کرد رو دیگه حتی باورم ندارم.برو.تو رو خدا برو از یادم.نمی خوام دیگه بهت فکر کنم.امیدوارم بدون من خوشبخت بشی.
سلام.حالتون چطوره دوستای عزیزم؟خوبید؟تعطیلات عید بهتون خوش گذشت؟منو ببخشید که یکم دیر میام خاطراتمو بنویسم آخه وضعیت اینترنتم خیلی خرابه.ما روز یکم عید رفتیم به سمت مشهد شبو توی سبزوار موندیم دوباره صبحش راه افتادیم بعد از ظهرش رسیدیم.توی مشهد خونه ی یکی از فامیلامون که خیلی مهربونن موندیم همه ی دوستامم پیش امام رضا یاد کردم.روز ششم عید از اون جا راه افتادیم به سمت شمال شبو توی گرگان موندیم و صبح دوباره حرکت کردیم.شب رسیدیم رشت.اونجا هم خونه ی مادربزرگم رفتیم هم پیش فامیلامون.در کل خیلی خوب بود.با این که توی دلم یه ناراحتی هایی داشتم ولی بازم خیلی بهم خوش گذشت.سیزده بدرم هونجا با همه ی فامیلامون رفتیم یه جایی نزدیکای رشت کنار یه رودخونه نشستیم.بعد از ظهرش راه افتادیم به سمت تهران.شب سیزدهم رسیدیم خونه.جاده ها رو من و بابام رانندگی می کردیم.هر وقت اون خسته می شد من رانندگی می کردم و هر وقت من خسته می شدم اون.من با پدر و مادر و برادر کوچیکم رفته بودیم.امیدوارم شما هم تعطیلات خوبی رو گذرونده باشید.
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند.سلام.سال نو رو به شما دوستای عزیز مهربون خودم تبریک میگم.امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت در انتظارتون باشه.سالی که گذشت برای من سال مهمی بود.و همون طور که توی پستای قبلیمم نوشتم اتفاقای خوبی برام افتاد.خدای بزرگ خیلی کمکم کرد.توی زندگی همه ی ما تلخی ها و شیرینی هایی وجود داره.هیچ وقت پیش نمیاد کسی برای مدت طولانی ناراحت باشه یا برای مدت طولانی خوشحال.به هر حال زندگیه و پستی و بلندی توش فراوونه.آدم باید بتونه با تمام مشکلات بجنگه و نابودشون کنه.یا حداقل این سعیو بکنه.برای آدم احساساتی مثل من این کار واقعا لازمه.سال گذشت و دل من هنوز گرفتس.شاید این امتحانیه برای دلم.انقد می سپارمش به خدا که دیگه زخماشو حس نکنم.من تعطیلات عید میرم مشهد پیش امام رضا.از اون جا میرم شمال پیش پدربزرگ و مادربزرگ و اقوام عزیزم.وقتی برگردم خاطراتمو براتون تعریف می کنم.دلم برای همتون تنگ میشه.برای همه دعا می کنم.مراقب خودتون باشید.

سلام دوستای گلم منو ببخشید که چند وقت نبودم موقع امتحانام بود بعدشم اینترنتم قطع شد نمی تونستم وارد نت بشم.بخدا دلم برای همتون تنگ شده ممنونم از مهربونیاتون.امتحانام چند روزه تموم شده خوب یود همه ی درسامو قبول شدم ولی نمره هام یه خرده دور از حد انتظارم بود.
وقتی دلت خسته شد دیگر خنده معنایی ندارد
فقط می خندی تا دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را نبینند
وقتی دلت خسته شد دیگر حتی اشک های شبانه هم آرامت نمی کنند
فقط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای
وقتی دلت خسته شد دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن.
روز های خوب با هم بودن گذشت
همان روز های پاییزی که برایم خاطره انگیز ترین روز ها بود
روز هایی که با چند خاطره ی تلخ و شیرین به سر رسید
و تنها یادگار از آن روز ها یک قلب شکسته و تنهاست
روز های شیرین عاشقی گذشت
و امروز من تنهای تنهایم
و دلم هوای تو را کرده
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودن
دلم برای گرفتن دست های مهربانت بوسه های عاشقانه و خنده های زیبایت تنگ شده است
کاش آن روز های شیرین تکرار می شد
کاش دوباره می توانستم آن صدایی را که شب و روز آرامش بخش این دل تنها بود را بشنوم
تو رفتی و تنها چند خاطره برایم بر جای گذاشتی
خاطره هایی که هیچ گاه نمی توانم فراموش کنم
خاطره هایی که یاد آن دلم را می سوزاند
دلم بد جور برای تو تنگ است
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم می زدی
چه عاشقانه مرا در آغوش می فشردی و می گفتی مرا دوست می داری
چه عاشقانه بوسه هایت دلم را می ربود و من غرق در رویاها می شدم
دلم برای آن روز های پاییزی تنگ شده است
تو رفتی و فرصت نشد عاشقانه های زرد و نارنجی را تقدیمت کنم
فرصت نشد سرت را روی زانویم بگذاری و دستانم شانه ای شود برای نوازش موهایت
فرصت نشد صورتم قرینه ی صورت عاشقانه ات را در گندم زار طلایی رنگ رویاها لمس کند
فرصت نشد صدای خش خش برگ های پاییزی زیر قدم های ما عاشقانه نواخته شود
آری تو رفتی و اینک سهم من از روزهای پاییزی دلتنگی های گاه و بی گاه نارنجی و کوله باری از خاطرات عاشقانه ی با تو بودن در جاده ی احساسی است که جاده اش را زرد فاصله و احساسش را نارنجی دلتنگ نقاشی می کنم.

سلام.ایام محرم و شهادت امام حسین (ع) رو بهتون تسلیت می گم.هر شب می رم هیئت و عزاداری.امیدوارم خدا از من حقیر قبول کنه.
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت.
سلام دوستان عزیزم.حالتون خوبه؟عید قربان رو بهتون تبریک می گم.چند وقته یک سری مسائل ذهنمو درگیر کرده گفتم برای شما هم بنویسم شاید یه همفکری نتیجه بخش باشه.نمی دونم با حرفام موافقید یا نه.هرکسی توی زندگیش برای خودش هدفی داره و برای رسیدن به اون تلاش می کنه و انرژی و هزینه و عمرشو صرف می کنه.اما همه ما وقتی به آینده فکر می کنیم فکرمون با هدفمون یکی نیست.یعنی چیزی پایین تر یا بالاتر از هدفمون زندگی رو می بینیم.و این نشون میده که هدفمون درست و مشخص نیست و برای رسیدن به اون قاطع نیستیم.من خودم زیاد فکرای مختلف می کنم اما در آخر نتیجه ای که می گیرم باز همون چیزیه که برای خودم در آینده در نظر گرفتم.همه ی ما برداشتای مختلفی از زندگی داریم ولی اون چیزی که بین اکثرمون وجود داره اینه که چه جوری رشد کنیم و چه جوری بیش تر داشته باشیم و بهتر باشیم.اون قدر به طول زندگی و رسیدن به خواسته های مادی و جسمیمون فکر می کنیم که حتی روحمونو فراموش کردیم.فراموش کردیم که ما فقط کالبدی از روح با ارزشمون هستیم.نمی دونیم که وجود و احساسمون خیلی با ارزش تر از اینه که تمام عمرمونو صرف رسیدن به چیزای مادی و از بین رفتنی کنیم.انگار یادمون رفته که چند سال یا فوقش چند دهه بعد قراره از این دنیا بریم.آخرم به این می رسیم که از خودمون می پرسیم چرا زندگی کردم؟به خاطر چی؟عمرم چه سریع گذشت و نفهمیدم.همه ی اینا ناشی از پرسه زدن روح و تفکر ما توی طول زندگیه.اگه همیشه به عرض زندگی نگاه کنیم هیچ وقت احساس پشیمونی از عمری که گذشت رو نخواهیم داشت.همیشه اون کسی موفقه که بتونه بهترین تعادل رو بین روح و جسمش برقرار کنه.کسی که رابطه ی بین کار و زندگی و هدف و احساسشو درست درک کنه و برای این ها جداگانه وقت بذاره.امیدوارم جوری زندگی کنیم که خودمونو بشناسیم؛هدفمونو بشناسیم،و زندگی و وجودمون تو دنیا رو درست درک کنیم.و این خیلی سخته.خیلی دوس دارم حرفای تو دل و ذهنمو به نوشته دربیارم.یعنی یه جایی مثل یه کتاب یا چیزی که دسترسی بهش آسون تر و خیلی بهتر از وبلاگ باشه.و مطلبشم کامل تر و رو اصول و بی نقص باشه و یه موضوع مشخصی رو دنبال کنه.ولی نمیدونم چه جوری.هر کس می تونه برای این کار کمکم کنه برام کامنت بذاره و راهنماییم کنه.

سلام.امروز برای من روز عزیز و شب زیبایی بود.امروز روز تولدم بود.خیلی ها می دونستن ولی حتی یادشون نبود.بعضی ها هم یادشون بود اما حتی با یه پیام بهم تبریک نگفتن.گرچه من همیشه روز تولدشونو یادم نرفته.ولی اصلا برام مهم نیست.چون معرفت عزیزانمو فهمیدم.امشب من ۲۱ ساله شدم.از یک سال پیش اتفاقای زیادی توی زندگیم برام افتاد.موفق شدم با هزار دردسر و سختی و با گرفتن معافیم از خدمت به خاطر آستیگمات چشام رشته ی دانشگاهیمو عوض کنم.الان توی رشته جدیدم مشغول تحصیلم.اگه دوست دارید جزئیاتو بدونید برید توی پروفایلم.حالا هم رشته ام رو دوست دارم هم دانشگاهمو و هم همکلاسی ها و استادای عزیزمو.خدای مهربون خیلی کمکم کرد.برام دعا کنید که بتونم با موفقیت درس بخونم.من فصل پائیزو خیلی دوست دارم.توی پائیز دلم یه حال و هوای خاصی می گیره.خیلی ها میگن پائیز فصل مردن قشنگیای طبیعته.ولی من این جوری فکر نمی کنم.هر فصلی زیبایی خودشو داره.پائیز زیباست.گرچه دلم توی پائیز خیلی می گیره ولی پائیز برام پر از قشنگیه.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر بردهی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت،یا عشقت شاد نیستی،آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری.
آدم های ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند،برای همه هستند
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد
عمرشان کوتاه است
بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند
یا زمینشان می زند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم می دهند.
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روی شانه هایت بگذارم از عشق تو از داشتن تو اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ای مقدس که تو را در آغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم
آری من تو را دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم.
سلام.من بعد از پنج روز بالاخره ازمسافرت اومدم.امروز صبح رسیدم.انقد خسته بودم که تا ظهر خوابیدم.بعد از ظهر دوباره خوابم گرفت و خوابیدم خیلی کم خوابی داشتم.بد نبود خوش گذشت ولی هوا خیلی خیلی گرم بود.شاید درجه ی گرمای هوای تهران از شمال بیش تر باشه ولی به خاطر شرجی بودن هوای شمال واقعا آدم اذیت میشه.وقتی اومدم می فهمم چقد هوای این جا رو دوست دارم.توی این پنج روز دو تا عروسی رفتم یکیش عروسی پسر عمم بود اون یکی هم عروسی یکی از فامیلای دورترم.دلم برای همتون تنگ شده بود ازتون ممنونم که به یادم بودید.رسیدن ماه رمضان رو بهتون تبریک می گم امیدوارم خدا نماز و روزه ها و عبادت هاتونو توی این ماه قبول کنه.همه ی ما خیلی از کارایی که بیش تر مواقع با آگاهی کامل انجام می دیم رو توی ماه رمضون ترک می کنیم و خیلی از گناه ها رو کنار می ذاریم.امیدوارم خدا کمکمون کنه که بتونیم توی این ماه و بعد از اون همیشه پاک زندگی کنیم.
خدای من.دوباره ماه رمضون شد،دوباره ماه ضیافتت شد،خدایا هر کی می خواد مهمونی بره لباس تمیز می پوشه با لباس کثیف و بدبو کسی مهمونی نمیره حالا اینو می خوام بگم من که اومدم مهمونی تو اومدم لباس گناه رو از تنم بیرون کنی عوضش لباس تقوی به تنم کنی.
خسته ام
من خسته ام،خسته
خسته و سرگردان،تنها و بی كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام
او كيست
دو زانوی من
آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را می فشارم
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند
اما هيچ گاه آن را نيافتم
درها همه بسته بودند
قلب ها يخ زده و توخالی
حال می خواهم بگريم.فرياد بزنم.ناگفته ها را بازگو كنم
اما برای كه.اما برای چه
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد
چه كسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم
آری به راستي كه هيچ كس نيست
خدایا.ای خدای بزرگ.دست های تنهایم را بگیر...
دارم برات از ته دلم و با قطره های اشکم می نویسم.می دونم بعضی وقتا میای نوشته هامو می خونی.اگه داری حرفامو می خونی دلم نمی خواد ناراحت بشی یا به اون چشای معصومت گریه بیاد.اولین باری که با تمام وجودت به چشمام نگاه کردی یه حس غریبی همه وجودمو گرفت.حس عجیبی بود حتی خودمم نفهمیدم که اون چه حسیه.ولی از اون لحظه به بعد فقط دوس داشتم نگات کنم و تو چشات ذل بزنم.وقتی کنارم بودی و نگاهت به چشام بود احساس آروم بودن داشتم ولی وقتی چشات ازم دور می شد قلبم تند تند می زد.بی قرار و پریشون می شدم.چشات برام یه دریا حرف داشت.وقتی پیشم بودی انگار خدا می خواست همه ی تنهاییهامو به شادی تبدیل کنه.طاقت نبودنت سخت ترین چیز برام شده بود.تا جایی که دوریت برام بغض و اشک داشت.تا که فهمیدم عاشقت شدم.نمی دونستم عشق چیه فکر می کردم عشق یه کلمه ی قشنگه که تو کتابا و شعرا برای زیبایی دادن به سخن نوشته می شه.ولی وقتی دیدم دیوونت شدم تازه فهمیدم واقعا عشق راسته.چه روزایی با هم داشتیم.با این که خیلی وقته از اون روزا می گذره ولی هنوز جلوی چشام برام زندس.کاش هیچ وقت اون روزی که مجبور به جدایی شدیم نمی رسید.الان سه سال از اون روزی که عاشقت شدم می گذره.سه ساله که من یه آدم دیگه شدم.سه ساله که شبا با یاد تو و با اشک از دوری تو می خوابم.هر قدر می خوام فراموشت کنم و یاد و خاطراتتو بریزم دور و توی خودم از تو تنفر ایجاد کنم بازم یاد اون قلب مهربونت همه چیزو از یادم می بره.نمی دونم چقدر دوسم داشتی و الان هنوز دوسم داری یا نه.ولی خوب می دونم که اون موقع اگه بیش تر از من عاشقم نبودی کمترم نبودی.دلم برات تنگ شده.برای حرف زدنا و آهنگ دلنشین صدات.برای مهربونیات و وجود پرمهر و صبورت.برای چشای آروم و پر از حرفت.برای وقتایی که اسممو صدا می زدی.برای اون صورت ماهت.آره می خوام اعتراف کنم هنوز تنها کسی که عاشقشم تویی.هنوز بعد از سه سال فقط تو توی قلب منی.نمی دونم جای من توی قلب تو کجاست.ولی اینو بدون جای تو توی وجود و روح منه و آمیخته با نفسا و زندگیمه.اگه هنوز زنده ام و زندگی می کنم فقط بخاطر یاد توئه.حتی یادت برام مقدسه.تو هرجوری که هستی برای من عزیزی.و من هنوزم که هنوزه اسیر این عشق موندم.دارم با خودم می جنگم که به خودم بفهمونم خیلی وقته همه چیز تموم شده.سرنوشتمو می سپارم دست خدا که خودش هر چیزی رو که صلاحمه جلوی پام بذاره.
سلام.امشب شب آرزوهاس.خیلی شب زیبائیه.حدود یک سال و چند ماه از روزی که این وبلاگ رو جایی برای نوشتنم گذاشتم می گذره.توی این مدت خیلی از غم ها و شادی ها و خاطره ها و دلتنگیا و اتفاقای زندگیم و تصمیم ها و احساساتمو نوشتم.بعضی هاشون برام ناراحت کننده و بعضی هاشونم برام خوشایند بود.اواخر پاییز پارسال بعضی از پستامو که فکر می کردم خوندنشون برام درد آور و یاد آور خاطرات خوبی نیست پاک کردم.تو این مدت با خیلی ها آشنا شدم که بیش ترشون هنوز توی لینکام هستن و گه گاهی بهم سر میزنن.نمیدونم چیزایی که می نویسم براتون ارزش خوندن داره یا نه ولی همیشه سعی کردم برای خودم و از دلم و با تمام وجودم بنویسم.چون احساس می کنم اگه غیر از این باشه نوشتنم بیهودس.بعضی وقتا با خودم فکر می کنم چرا روزی نمی رسه که دیگه توی دلم دلیلی برای غصه خوردن نداشته باشم چرا روزی نمیاد که همه ی چیزای قشنگ و خوب و اون لحظه ها و موقعیتایی که آرزوشونو دارم مال من بشه اما وقتی به دلیلش فکر می کنم به این می رسم که هنوز خیلی به تلاش و فرصت نیازه.وقتی برام اتفاقایی میفته که منو از درون می شکنه و حتی نمی تونم تغییرش بدم می گم حتما تقدیر من اینه.دوس ندارم گله ای کنم.فقط خودمو می سپارم به خدا.که هر بلایی سرم میاد اون کنارمه.یه جوون توی دلش هزاران هزار آرزو داره.و امشب بازم این دل گرفتمو می سپارم به خدا.
همه می پرسند چرا شکسته دلت.مثل آن که تنهایی.چقدر هم تنها.پاسخ یک دریا را در قطره نمی توان پیدا کرد.و سخن هزاران سال را در لحظه نمی توان جستجو کرد.حرف های ساده من چقدر در هزارتوی ذهن پیچیده می شود.مگر ساده تر از این هم می توان صحبت کرد.من از قله نمی آیم.دره هم جای من نیست.من شهسوار عشقم و عشق همراه باد همیشه فرار می کند.جاده ترک برداشته است از استواری من.من کوله بار خویش را بسته ام.
و امشب را فقط امشب
برای خاطر آن لحظه های درد
کنار بستر تاریک من،شب زنده داری کن
که من امشب برای حرمت عشقی
که ویران شد
برایت قصه ها دارم
جداییمان هیچ کدام از تشریفاتِ آشناییمان را نداشت
يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر ميارزد
سلام.من برگشتم.دلم برای همتون تنگ شده بود.از بعضی دوستای با معرفتم ممنونم که تو این چند روز برام کامنت گذاشتید.تک تک دوستامو پیش امام رضا دعا کردم البته اگه خدا دعای منو قبول کنه.زیارت امام رضا خیلی آرومم کرد خیلی.با اینکه هوا خیلی گرم بود و یه جورایی خیلی اذیتم کرد.ولی واقعا ارزش اینو داشت که پیش امام رضا برم.حدود یک هفته پیش پسرعموم فوت کرد.فقط ۳۱ سالش بود هنوز ازدواجم نکرده بود.دلم خیلی داقون شد خیلی سوختم.من خیلی دوسش داشتم واقعا از ته دلم.هم بازی دوران بچگیم بود باهاش خیلی خاطره داشتم.دوشنبه نصف شب از ایستگاه راه آهن کرج حرکت کردیم و تقریبا بعد از پنج روز که توی مشهد کنار امام رضا بودم امروز ظهر رسیدیم خونه.من با مادرم رفته بودیم.به جز حرم امام رضا بعضی جاهای دیگه ی مشهدم رفتیم.مثل کوه سنگی-الماس شرق و....البته اگه بشناسید.دیروز بعد از ظهر یه تگرگ خیلی شدید توی مشهد بارید که خیلی قشنگ بود.دیشب حرکت کردیم که برگردیم.برگشتنی هم توی قطار نتونستم بخوابم یعنی نشد.فقط یک ساعت یه چرت زدم که پنجره ی کوپم باز بود تو اون یک ساعت یخ زدم.الانم از صبح تب دارم همه جام داغ شده و سرم می خواد از درد بترکه.و کلی درس دارم که باید بخونم.
سلام.ایام فاطمیه رو تسلیت می گم.چند وقته بخاطر تنهایی و یه جور دل گرفتگی که خودمم دلیلشو خوب نمی فهمم یه جورایی غمگین شدم.برام سخته ولی دارم سعی می کنم کم کم خودمو با شرایط حال حاضرم وفق بدم و شکر خدا خیلی بهترم و به تدریج دیگه می خوام خودمو همون رضای قبلی ولی با تجربه های جدید و دلی بینا کنم.گرچه این دل گرفتگیم زیاد از صورتم پیدا نیست اما من می خوام آثارشو به کلی از تو دلم پاک کنم و محوش کنم.چون واقعا دیگه تحملشو ندارم.از خدا خجالت می کشم که قلبی که اون بهم داده رو پر از غصه کردم و سیاه و سیاه ترش کردم.این همه زیبایی و فرصت و دلیل زندگی رو نادیده گرفتم.ولی فقط از خدا می خوام که کمکم کنه.ای خدا.خدا:دستای تنهامو بگیر.این دل سیاهم خیلی آرزو داره.کمکم کن که به آرزوهایی که تو دلم دارم برسم.خودت سیاهیشو پاک کن.خدای مهربون خودت کنارم باش خودت.فقط تویی که تو همه ی لحظه ها پیشمی و مونس و همدم تنهاییهامی.هر وقت دلم گرفت هیچ کی جز تو نبود که باهاش حرف بزنم و آروم بگیرم.فقط تویی که قلبمو آروم می کنی.
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی.
امشب به یاد تک تک شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب خیس ورق ها دلم گرفت
از خواندن تمام خبرها دلم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتش گرفته سراپا دلم گرفت
متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی
از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت
یک رد پا که سهم من از بی نشانی است
از رد خون که مانده به هرجا دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار می کنم درآمدم از پا دلم گرفت
نه اینکه فکر کنی دل از تو کنده ام
یا اینکه از محال تمنا دلم گرفت
از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد
در امتداد هیچ قدم ها دلم گرفت
از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
از ازین که باز تو نیستی کنار من
ازین که باز خسته و تنها دلم گرفت
تکرار می کنم این سطرهای کهنه را
تکرار می کنم که خدایا دلم گرفت.
سلام.عزیزانم اگه بدونید دلم براتون چقدر تنگ شده بود.صبح یکم رفتم مسافرت و دیروز بعد از ظهر یعنی دوازدهم برگشتم.تا نهم توی رشت موندیم بعد رفتیم رامسر-بابل-بابلسر-قائمشهر- فیروزکوه...دو روز توی بابل و یه روز تو بابلسر بودیم.خیلی بهم خوش گذشت جاتون خالی.من عاشق هوای شمالم خیلی بارونو دوست دارم.امروزم که سیزده بدر بود فقط بعد از ظهر نیم ساعت رفتیم پارک سر خیابونمون برگشتیم.چون شب مهمون داشتیم.توی این دوازده روز زیاد بیرون بودیم بخاطر همین امروزو دیگه استراحت کردیم.من همیشه دوست دارم تنهایی سفر کنم ولی در کنار خانواده بودن هم یه حس قشنگی به آدم میده.می دونم که بعضی از شماها هم رفتید مسافرت.امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه و بهار زیبایی رو براتون آرزو می کنم.
سلام.عیدتون مبارک.سال نو رو به همه ی شما عزیزان خودم تبریک می گم.امیدوارم امسال سال بهتری براتون باشه دوستان گلم.لحظه تحویل سال یه حس عجیبی داشتم.بغض گلومو گرفته بود.دلم خیلی تنگ شده بود خیلی.به اتفاقای سالی که گذشت فکر می کردم و همشون می اومد جلوی چشمم و یه لحظه چشام خیس شد.خیلی از این اتفاقا تجربه به دست آوردم و درس گرفتم.هیچ چیزی برام زیباتر از این نبود که تو این لحظه های خوب پدر و مادرم بهم تبریک بگن و وجود و نگاه گرمشون بهم آرامش بده.ولی هر دوشون لحظه ی تحویل سال خواب بودن.میلاد داداش کوچیکمم خواب بود.اشکال نداره...نمی تونم گله ای کنم.گرچه بعضی اوقات از درونم نمی تونم محبتشونو بفهمم ولی وقتی درست فکر می کنم می بینم هیچ کی جز اونا این قدر به فکرم نیست.و من حتی لایق این نیستم که بخاطر زحماتشون ازشون تشکر کنم.ولی از اینجا می خوام بهشون بگم خیلی دوستون دارم بخاطر این همه زحمتی که برام می کشید ازتون ممنونم و امیدوارم بدی های منو به بزرگیتون ببخشید.محبت اوناست که باعث می شه من به زندگی امید داشته باشم.و من همیشه در خدمتشون خواهم بود.دیگه نمی خوام دل به از دست رفته هام ببندم.حتما حکمت و دلیلی برای نداشتن چیزهایی که فکر می کنم با داشتنشون خوشحالم وجود داره.می خوام سعی کنم قدر چیزایی که به راحتی از کنارم می گذرن و من ازشون غافل می مونمو بدونم.دیگه نمی خوام احساساتمو برای آدمای قدر نشناس و بی انصاف خرج کنم و جوری باشم که بعضی ها از سادگیم سوء استفاده کنن.و نمی خوام کینه کسی رو تو دلم داشته باشم.و جواب بعضی آدما رو فقط سپردم به خدا که خودش بهتر می تونه قضاوت کنه.بهتره برای هرکدوم از آدما یه جایگاه خاص در نظر بگیرم.توی این مدت تعطیلی نوروز ما داریم می ریم شمال.صبح حرکت می کنیم.شاید زودتر از سیزدهم برگردیم شاید سیزده بدر هم اونجا باشیم موقع برگشتنمون دقیق معلوم نیست.راستی چهاردهم اسفند اولین سالگرد وبلاگم بود ولی یادم رفته بود بهتون بگم.وقتی اومدم براتون خاطراتمو تعریف می کنم.شاید اونجا با گوشیم گاهی اوقات بتونم نظرای قشنگتونو ببینم.دلم براتون خیلی تنگ می شه.خیلی.مراقب خودتون باشید.

بوی باران٬بوی سبزه٬بوی خاک/شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک/آسمان آبی و ابر سپید/برگ های سبز بید/عطر نرگس رقص باد/نغمه شوق پرستوهای شاد/خلوت گرم کبوترهای مست/نرم نرمک می رسد اینک بهار/خوش به حال روزگار/خوش به حال چشمه ها و دشت ها/خوش به حال دانه ها و سبزه ها/خوش به حال غنچه های نیمه باز/خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز/خوش به حال جام لبریز از شراب/خوش به حال آفتاب/ای دل من٬گر چه در این روزگار/جامه رنگین نمی پوشی به کام /باده رنگین نمی بینی به جام /نقل و سبزه درمیان سفره نیست/جامت از می که می باید تهی است/ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم/ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار/گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ /هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.
کاش بودی می دیدی چقد تنها شدم.کجایی که ببینی این چشایی که یه موقع بدون نگاهش از بغض نفس نفس می زدی حالا پر از اشک شده.کاش بودی می دیدی چجوری اسمتو زیر زبونم زمزمه می کنم و تو دلم نازت می کنم و محکم بقلم می گیرمت و با بغض می خوابم.کاش بودی می دیدی حالا پاره ی تنت اونی که همه چیش حتی عصبانیتا و بد اخلاقیا و بدیاش مال تو بود چه جوری بازیچه دست دیگران شده.انگار غریب گیر آوردن.کاش اون دستای مهربون لطیفت هیچ وقت از تو دستام جدا نمی شد.آخه وقتی دستات تو دستم بود انگار دیگه از خدا هیچی نمی خواستم انگار دنیا رو بهم داده بودن.وقتی اون جوری با عشق نگام می کردی دوست داشتم تمام وجودمو تقدیمت کنم.ولی وقتی می دیدم در مقابلت هیچی ندارم که بتونه ارزش تقدیم کردن بهتو داشته باشه از خودم بدم میومد.یادته یه بار بعد از چند ماه دوری وقتی دوباره همو دیدیم جلوی اون همه آدم چه جوری بغض گلومونو گرفته بود؟یادته بخاطرت چه حرفایی که نشنیدم و چه تحقیرایی که نشدم؟یادته چقد بخاطرت کتک خوردم و دعوا کردم؟یادته حاضر بودم جونمو بدم ولی تو هیچ وقت احساس ناراحتی از چیزی نکنی؟یادته یه بار که شدید تب کرده بودم و مریض شده بودم چقد گریه کردی و تا صبح نخوابیدی؟یادته چقد خوشگلیمو دوست داشتی و برای قد و بالا و صدام میمردی؟یادته وقتی می گفتم اگه من بمیرم تو چیکار می کنی تو می گفتی اگه تو نباشی منم دیگه نیستم.میدونی بعضی شبا که خوابتو می بینم وقتی بیدار می شم از بیدار شدنم پشیمون می شم.چرا.ای خدا چرا عشقمو ازم گرفتی مگه من ازت چی خواستم.من از دنیای به این بزرگی فقط اونو ازت می خواستم.چرا بی کس و تنهام کردی.چرا اون روزای قشنگ برام پر از درد و حسرت شده.مگه چند تا قلب تو دنیا جز قلب اون برام می زد.مگه من کیو جز اون داشتم.اگه دیگه عشقی تو وجودم نباشه دعا می کنم دیگه نباشم.

سلام.خوبید؟منم بد نیستم زندگی با تمام سختی ها و ناراحتی هاش و خوشی ها و زیبایی هاش می گذره.امیدوارم هیچ کس زندگیش طوری نباشه که از لحظه هایی که گذشته پشیمون باشه.ممکنه گاهی اوقات از این وضع خسته بشیم اما اگه از هر شکست درسی بگیریم دیگه هیچ وقت شکست ها آزارمون نمیده.راستی ۲۲ بهمن رو بهتون تبریک می گم.ولنتاین رو هم پیشاپیش تبریک می گم با وجود اینکه برای ما نیست برای خارجی هاست مثل کریسمس یا بقیه ی روزا و جشنای دیگه.و من اصلا قبولش ندارم.چون برای یه عاشق همه ی روزا روز عشقه و اختصاص داشتن تنها فقط یه روز برای عشق و عشق ورزی یا همون بزرگداشتش چیز قشنگی نیست.فکر می کردم به پستام بیش تر از اینا نظر بدین ولی وقتی نظرات پست قبلیمو دیدم زیاد راضی نشدم.اما در کل از همتون ممنونم که به وبلاگم میاید و برام نظر می ذارید و به یادم هستید.داستان زیر رو خودندم خیلی خوشم اومد زیباست برای شما هم گذاشتم که بخونیدش.

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن،حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند.صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند،اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد،از او خواست تا به عنوان آخرین کار،ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.نجار در حالت رودربایستی،پذیرفت درحالی که دلش چندان به این کار راضی نبود.پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی،به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت،کار را تمام کرد.او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.زمان تحویل کلید،صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت:این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سال های همکاری!نجار،یکه خورد و بسیار شرمنده شد.در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود،لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن به کار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن به کار می برد.یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.این داستان ماست.ما زندگیمان را می سازیم.هر روز می گذرد.گاهی ما کم ترین توجهی به آن چه که می سازیم نداریم،پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.اگر چنین تصوری داشته باشیم،تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم.فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم،ممکن نیست.شما نجار زندگی خود هستید و روزها چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود.یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود.مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،فهمیدم که بیمارم
خدا فشار خونم را گرفت،معلوم شد که لطافتم پایین آمده
زمانی که دمای بدنم را سنجید،دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم،تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بودو آن ها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آن گاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت یک کپسول صبر،یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم
زمانی که به خانه برمی گردم به مقدار کافی عشق بنوشم
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم
امیدوارم خدا نعمت هایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا
جمله نهایی:عيب کار اينجاست که من' آنچه هستم' را با ' آنچه بايد باشم' اشتباه می کنم،خيال می کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالی که آنچه هستم نبايد باشم.
سلام.حالتون چطوره؟امیدوارم همیشه خوب باشید و با امید زندگی کنید.این پستو برای دل گرفته تنگ خودم گذاشتم.چون امشب خیلی حالم بد شده.
دلم تنگ است برای در کنارت بودن
دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت
نازنینم نمی دانی که شب ها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم بودیم و درد دل می کردیم اشک می ریزم
نمی دانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته کرده است
نمی دانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام
و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم
هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه می کند
انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم و به محبتت آمیخته شدم
ای پاک ترین احساس به یادت آن قدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت
تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم
و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دست ها صورتم را نوازش دهی.












چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن
و چه اندازه شیرین است امروز
روز میلاد
روز تو
روزی که تو آغاز شدی.
امروز روز تولدم بود.
سلام.بالاخره بعد از چند وقت امروز یه سری به وبلاگم زدم.چند روز بود که اصلا وقتش برام پیش نیومده بود.چون بعد از امتحانام رفتم اعتکاف و دو روز بعدش رفتم مسافرت شمال.الان که دارم این مطلبو می نویسم تازه دیشب از مسافرت اومدم.خوب بود ولی انقد گرمای هوا اذیتم کرد که نفهمیدم این چهار پنج روز چه جوری گذشت.از بدشانسی منم وقتی رفتیم دریا بخاطر مواج بودن دریا شنا ممنوع بود نشد یکم تو دریا شنا کنم فقط تونستم تا بالای زانوم اونم با شلوار برم تو آب.در کل خوب بود بهم خیلی خوش گذشت.
سلام.خوشحالم که بعد از ده روز بالاخره تونستم سری به وبلاگم بزنم و یه مطلبی توش بذارم.دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.دلم برای همتون یه ذره شده بود.تعیلات نوروز خیلی خوب بود.واقعا خوش گذشت.صبح روز دوم عید رفتم و ظهر امروز که یازدهمه برگشتم.توی این چند روز همش درحال گردش بودم.رفته بودیم شمال.خونه ی بعضی از فامیلا عید دیدنی و بعضی از جاهای دیدنی و...قلعه رودخان-انزلی-رشت-قزوین.خلاصه خیلی خوب بود.ولی اون مسافرتی که توی اسفند ماه با قطار رفتم مشهد خیلی بیش تر بهم خوش گذشت.تو این چند روزی که نبودم دلم برای همه ی دوستام یه ذره شده بود.البته هنوز نتونستم همشونو ببینم آخه هنوز تو ایام تعطیلی هستیم و دانشگاه نرفتم.بیش تر دوستای خوب و صمیمیم تو دانشگاه هستن.تو بین جاهایی که رفتم قلعه رودخان بیش تر از بقیه ی جاها بهم چسبید.باید یه مسیر خیلی زیادی رو از کوه بالا می رفتیم بعد به یه قلعه ای می رسیدیم که یه خانی حدود سیصد-چهارصد سال پیش در زمان حکومتش ساخته.من همراه پسر عمم بعد از حدود یک ساعت و نیم به این قلعه رسیدیم.چندتا عکس گرفتیم و یکم جاهای مختلف اونجا رو نگاه کردیم و برگشتیم.یه بارم توی اوج سرما و باد که داشت سیل می اومد رفتیم کنار دریا و موجای خروشان دریا رو دیدیم.درکل خیلی عالی بود.خاطرات خوبی برام داشت.مسافرت خیلی خوبه واقعا روحیه آدمو عوض میکنه.امیدوارم تو این چندروز تعطیلی سال نو بهتون خوش گذشته باشه و از این تعطیلی و فرصت خوب استفاده کرده باشید.من که نتونستم خوب درس بخونم.یعنی وقت نشد.ایشالا که دل همه ی آدما همیشه شاد باشه و غم هیچ چیز رو تو زندگی نخورن چون الکی غصه خوردن و فکر کردن به سال های گذشته و اتفاقای ناراحت کنندش جز حسرت یا پشیمونی هیچ چیز دیگه ای برای آدم نداره.
سلام.برای من سال ۸۸ سال خیلی سختی بود.خیلی از چیزا توی این سال در مقایسه با سال قبلش برام عوض شد.خیلی از مسیرای زندگیم توش تغییر کرد.خیلی سختی کشیدم.خیلی.سختی هام همه از درون بود.خستگی جسمی با استراحت و تفریح و آرامش درست می شه.ولی خستگی روحی خیلی زجرآوره و از بین بردنش خیلی زمان می بره.تنها یک فکر برای بیرون کشیدن آدم از آرامش درونی و داشتن یه سال خوب و موفق و شاد کافیه.تنها یک احساس و یک حرف و یک نگاه و یک شادی و یا یک ناراحتی برای از بین بردن یه سال که آدم می تونه توش بهترین باشه بسه.باید سال جدید با فکر و اندیشه و هدف جدید اما درست و عبرت از گذشته همراه باشه.در غیر این صورت خود من اگه این جوری نباشم نمی تونم تو زندگیم جز پوچی چیزی به بار بیارم.با خودم عهد بستم که سال جدیدو بدون فکر به بدی های گذشته و با فکر به خوبی های حال و آینده شروع کنم.سعی کنم خودمو باخود خودم دشمن کنم.جوری که هروقت خواستم فکرمو مشغول چراها و حسرتا واتفاقای گذشته کنم جلوی خودم وایسم نذارم به من چیره بشه.اگه به داشته هامون فکر کنیم همیشه شاد و موفقیم ولی اگه به نداشته ها و از دست رفته هامون فکر کنیم درست برعکسش می شه.باید خودمو انقدر قوی و محکم کنم که هیچ فکری جز فکر به موفقیت و پیشرفت نداشته باشم.ولی سال ۸۸ با تمام این سختی هاش همون قدر بهم درس داد و منو پخته تر کرد.دیدمو نسبت به زندگی خیلی وسیع تر کرد.الان می فهمم خدا چقدر هوامو داره.الان که تازه سال ۸۹ تحویل شده احساس می کنم چقدر نسبت به سال قبل بزرگ تر شدم.دارم به اشتباهاتی که توی سال ۸۸ با تمام آگاهی و ارادم کردم می رسم.درکم نسبت به خیلی از مسائل تغییر کرده.حس می کنم چقدر تو سال ۸۸ و حتی سال های قبلش بچه بودم.خودمو نادیده گرفتم و انگار خودمو نمی دیدم که علاوه بر تمام انسان ها منم یه آدمم که حق زندگی خوب و شادو دارم.شاید اگه کمی بیش تر به خودم می رسیدم و به داشته های وجودم بیش تر توجه می کردم الان این حسو نداشتم.امیدوارم خدا کمکم کنه که بتونم این عزم و تصمیممو عملی کنم.
